تبليغاتX
miss migrain

برای آدم هزار شخصیتی مث من که در طول زندگیش، هزار تا شخصیت بروز داده و هزار بار رنگ عوض کرده، طوری که از هر کدوم از آدمهایی که تو طول زندگیم با من آشنا بودن، اگه الان بخواین که منو توصیف کنن، هزار تا نظر متفاوت و چه بسا متناقض میدن!، خب خیلی طبیعیه که بعضی از شخصیتامو دوس نداشته باشم الان... یعنی می خوام بگم الان که مثلن می شینم و تک تک اون شخصیتا رو بررسی می کنم، از یادآوری بعضیاشون عرق شرم به پیشونیم می شینه و هزار بار به خودم تف و لعنت می فرستم!.....

خب یکی از مضحک ترین! شخصیتایی که من از خودم نشون دادم در مقابل یکی از استادای دانشگام بود که برمی گرده به سه چار سال پیش...اون موقع ها سال سوم دانشگا بودم و کلی جوگیر بودم و فک می کردم که دانشگا اصولن مکانیه برای بزک دوزک!، گشت و گذار، تفریح و لودگی!...و اصن درس خوندن تو دانشگاه کار لوس و چندش آوریه و فقط بچه ننه ها میان دانشگا که درس بخونن!...و من چون خیلی آدم کول و باحال و متفاوتیم،پس نباید درس بخونم!...یه همچین آدمی بودم اون موقع ها...به خصوص که اون موقع ها یه استاد کرمویی هم داشتیم که از دخترای تر گل ورگل! خوشش میومد و از قضا از منم خوشش اومده بود و دائم به پروپاچم می پیچید و راجع به چش و چار و آرایشم نظر میداد!...حالا استاد که میگم الان یه هیبت جوون خوش قد و بالا نیاد تو تصوراتتون!...یه مرد میانسال، تقریبا" همقد خودم...ولی صورت و رفتار جذاب!...منم چون طفل معصوم چشم و گوش بسته ای بودم اون موقع ها!، کلی با تعریف تمجیداش حال می کردم!...خلاصه که کارم شده بود که صب به صب بزک دوزک کنم برم دانشگاه!...یادمه اون موقع ها یه کرم پودر جدید برنزه ای هم خریده بودم که چون گرون خریده بودم!!!، فقط مخصوص جاهای مهم و خاص بود!...اون روزاییم که با اون استاده کلاس داشتم فقط چار ساعت واستاده بودم جلو آینه اون کرمپودرو می مالیدم به صورتم بلکم یه کم سیاه شم!!!...نه که ماشالا شیربرنجم! این بود که پروسه ی برنزه کردن یه کم طول می کشید! تازه بعد از صورتم نوبت می رسید به اون قسمتایی که از مانتو بیرون بود! یعنی به ساعد و مچ دستم!...حالا شانس آورده بودم تو مملکت اسلامی زندگی می کنیم و لازم نبود جاهای دیگمم برنز کنم!!!...نتیجه ی کارم معمولا" چیز مامانی از آب در میومد و پا میشدم خوشحال و سرخوش میرفتم دانشگاه.....خلاصه که تو اون مدتی که اون مردک!، استادم بود من نه چیزی به معلوماتم اضافه شد...نه چیزی یاد گرفتم... فقط و فقط به فکر اللی و تللی بودم!...بدبخت اون مریضایی که میومدن زیر دستم...دائم از زیر کار در می رفتم!...همه کارامو استاده می کرد....تموم مدت بالا سر مریضا، داشتیم می گفتیم و می خندیدیم و اگه یه وقت خدای نکرده! اون وسط مسطا ازم سوال علمی می پرسید مث ماست نگاش می کردم!...خب من خیلی پشیمونم الان...به خاطر اون روزا..به خاطر اون شخصیت خنگ و احمقی که از خودم نشون داده بودم که انگار یه آدمیم که فقط به فکر بزک دوزکشه و فقط بلده خودشو خوشگل کنه!....اگه برمیگشتم به اون موقع ها اینقد افراط نمی کردم تو همه چی و سعی می کردم استعدادای بالقوه مو پرورش بدم!...هرچند که بعدها تاحدودی جبران کردم....ولی به هرحال پشیمونی اون روزا همیشه باهام هست...به خاطر اون شخصیت مسخره ای که فقط خودم خبر داشتم ازش و استادم....میدونین من دارم بزرگ میشم!....یکی از علائم بزرگ شدنم اینه که دیگه حال نمی کنم کسی به خاطر قیافه ام ازم خوشش بیاد، دوس دارم منو به خاطر یه ویژگی خاص رفتاری یا شخصیتیم دوس داشته باشن!....هرچند چون کلا" ذات توجه طلب! و تحسین طلبی دارم، اینه که هنوز که هنوزه از همه ی آدمها انتظار دارم یعنی به نظر من همه ی آدمها وظیفه دارن که منو دختر خوشگلی بدونن!!! و اگه ندونن من ازشون متنفر میشم!!! و اصن هم به من ربط نداره که سلیقه ها متفاوته و اینا!....ولی دوس دارم اون چیزی که باعث میشه توجه آدما بهم جلب بشه شخصیت و رفتارم باشه نه چیزای ظاهری...اینجوریا!

پ.ن:اینایی که گفتم مربوط به سال سوم دانشگاه و چهار سال پیشه و در سالهای بعدی من دختر عاقل و بالغ و متعادلی شدم که هم به درس و کارش میرسه هم به ظاهرش هم به چیزای دیگه...کلن میخوام بگم که من الان از هر نظر دختر پرفکت اینایی هستم!!!

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 3:0  توسط miss  | 

از مزایای مدل موی یه وری! علاوه بر خوشگلی اش این است که اگر مث من آدم گشادی باشید، ابروی یه ورتان! را هیچ وقت تمیز نمی کنید!!!

پ.ن:ینی فوبیای اینو دارم که یکی بیاد موهامو از رو چشم بزنه کنار!!!

+ نوشته شده در  88/11/06ساعت 21:57  توسط miss  | 

امشب در ترافیک خیابان ونک، دختر غمگینی در تاکسی نشسته بود، از پنجره به بیرون خیره شده بود، به تو فکر می کرد و لب هایش را می کند......

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت 22:17  توسط miss  | 

 از اینکه مامانم اینقده داره بزرگ! میشه، دلم می گیره....

 

+ نوشته شده در  88/11/04ساعت 21:38  توسط miss  | 

جدیدا"خیلی لوس شدم!...خودمم میدونم....مث این تی نیجر ا، هر فیلمه سبک رومنسی که می بینم، تو رو میذارم جای شخصیت مرد فیلم!...خودمم میذارم جای شخصیت دختره فیلم!...بعد تو تموم فیلم خودمو می بینم و تو رو!...راسشو بخوای بیشتر تو رو می بینم...همیشه هم بین شخصیت مرد فیلم با تو کلی شباهت پیدا می کنم بعد کلی ذوق می کنم!...مث فیلم " تنها دو بار زندگی می کنیم" که امشب دیدم. اونجا که نقش اول مرد به مسخره به دختره هی می گفت:"بله"،"بله" بعد منم تو دلم هی فحش میدادم که کوفته بله! بعد ذوق می کردم و هی سقلمه می زدم به پهلوی دوسمو و می گفتم:"این کثافتم!!! همیشه همینو می گه"، کثافت منظورم تو بودی!...خب ناراحت نشو! کثافت که فحش نیس!...یعنی هس...ولی از این فحش سوسولیاست....هرچند اعتراف می کنم زمانهایی که ازت کفریم، فحش های به مراتب رکیک تری حوالت می کنم!

سیامک فیلمه امشب خیلی شبیه تو بود...بعضی چیزاشم شبیه من بود البته!...اونجا که در مورد حسرتاش می گفت می شد شبیه من!...اونجا که مث بی شعورا! نرفت سر قرار و هی به دختره می گفت که "ما نبایددیگه همدیگه رو ببینیم"، که می گفت" من نگران توام"، می شد شبیه تو!...اینا رو که می گفت تو دلم یه فحش به سیامک می دادم!،یه فحش به تو....امشب زیاد فحشت دادم..کلن این روزا زیاد فحشت می دم...فحش خورت ملس شده این روزا!

یا اون فیلم"lake house" که یادته؟! که خودمو کلی جر دادم که بگیر و ببین که آخرشم ندیدی و ندیدی و ندیدی......از اون حافظه ی لعنتیت متنفرم!!!...اون حافظه ی لعنتیت که همیشه ی خدا عامل اصلی دعواهامونه!...اَه اَه اَه...ولش کن!...جدیدا" خیلی لوس شدم...

+ نوشته شده در  88/11/02ساعت 2:57  توسط miss  | 

ما اعتراف می کنیم که با 24 سال و اندی سن!، بلت نیستیم از خیابان رد شویم!!!...یعنی بس که مونگول بازی در می آوریم و وسط خیابان عقب و جلو می شویم و جیغ ویغ! می کنیم که راننده ی بدبخت هم گوگیجه می گیرد!....یعنی ما به تنهایی برای به اختشاش!!! کشیدن یک خیابان کافی هستیم! بعضی وقتها هم مث این بدبختا اینقدر وا میستیم تا یکی دیگر هم پیدا شود که بخواهد از خیابان رد شود تا ما هم بدو بدو خودمان را به او رسانده و بچسبیم بهش و همینجوری با همدیگر و دورهمی از عرض خیابان رد شویم!...... ما اعتراف می کنیم که با این قسمت از زندگی شهرنشینی! بسیار مشکل داریم و هیچ جوره هم نمی توانیم خودمان را با آن وفق دهیم!

پ.ن:خیلی حال کردم با این:

"روح با کلمه راضی می‌شود، ولی تن فرق دارد، راحت نمی شود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد."

اینم آدرسش

+ نوشته شده در  88/10/22ساعت 23:6  توسط miss  | 

 

ما با ۲۴ سال و اندی سن، زنگ خانه ی مردم را آن هم درست جلوی در دانشگاه! می زنیم و فرار می کنیم!!!

بله....ما یک همچین آدمی هستیم!!!

+ نوشته شده در  88/10/16ساعت 18:9  توسط miss  | 

خوب اومدم از این همه توجهی که به پست قبلی من شده ازتون سپاسگزاری اینا کنم!....یعنی خروار خروار پیشنهاد کاری بود که من دریافت کردم!!!...نمیدونستم چه جوری جمعشون کنم دیگه اصن!... یعنی خجالت داره به خدا!....رسما" به هیچ جاتونم حساب نکردین آگهی منو!....یه بچه ی طفل معصوم از شر بیکاری و معتاد شدن و همه عیب و مرضایی که به دنبال بیکاری اینا پیش میاد به شما پناه آورده بود!...رسما" ایگنور کردین بچه گناهیو....

ولی اومدم بگم که دلتون بسوزه! ما خودمون کار پیدا کردیم واسه خودمون، دیگه هم محتاج شما نیستیم! واقعن که کس(فتحه!) نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!...بله،اینجوریاس! دیگه اینکه ما الان هفته ای سه روز به یه درمونگاهی در جنوبی ترین نقطه ی تهران می رویم و دک و دهان ملت را سرویس می نماییم! خب البته به پولش زیاد امیدوار نیستیم، چون هم مریضاش خیلی کمن، هم اینکه همون چار تا دونه مریضیم که میاد اینقد بیچاره و فقیر هستن که پول نمیدن که! یعنی یه ساعت وقت میذاریم بو گند دهنشونو تحمل می کنیم، زرزراشونو با مهربونی گوش میدیم، دهن گردن و کمرمونم سرویس میشه، بعد تازه باید یه ساعت با مریضه چک و چونه بزنی که خب آقا پولمو بده خب! بعد خب خیلی بی کلاسیه که دکتر با مریض سر پول دهن به دهن بشه دیگه...این کارا وظیفه ی منشیه ...ولی این درمونگاهه بی حساب کتابه دیگه، اینه که آخرش چندرغاز میذارن کف دسته آدم، تازه از این چندرغاز پنجاه درصدش میشه سهم من، بقیش میره تو جیب صاب درمونگاه! تازه جهنم پولش حالا، نه که این درمونگاهه تو دالغوزآباده!، اینه که هم راهش خیلی دوره هم اینکه شب که آدم کارش تموم میشه و میخواد برگرده یعنی آدم میخواد سکته کنه بس که ترسناکه مسیرش، یعنی خوراک صفحه حوادث روزنومه هاست! پرنده پر نمیزنه، دختر و زن و خانوم و کلن جنس لطیف که دیگه عمرا" پیدا بشه تو خیابون، واسه همین ما به گره گوری ترین شکل ممکن میریم درمونگاه! یه مقنعه می کشیم سرمونو موهامونم می چسبونیم کفه کله مونو بزک دوزکم که دیگه حرفشو نزن اصن! حالا اینکه چرا ما اینقده داریم خفت و خاری می کشیم و با وجود گشادی کانمان! پا میشیم میریم اون سره دنیا واسه اینه که ما هنوز چون مدرکمونو نگرفتیم، لذا کار کردنمون غیرقانونیه!!! اینه که باس یریم جنوب شهر که دیگه مدرک و مهر و پروانه مطبو از این خرت و پرتا نمیخواد دیگه...اینجوریاس! بعدشم چون الان ما عزممونو جزم کردیم که کار کنیم به دلایل مختلف، اینه که داریم با صبوری همه ی این سختی هارو تحمل می کنیم باشد که بزرگ شویم!!!....

+ نوشته شده در  88/10/12ساعت 16:58  توسط miss  | 

آقـــــــــــا!

من یه کار موقته یه ماهه حداکثر 2 ماهه می خوام!!!

کسی هست که مرا یاری کند؟!

خیلی اورژانسیه!....دارم به فا* می رم....

بیشتر واسه سرگرمی می خوام!...البته پولم توش بد باشه بد نیس...انگیزه میشه خب!

هرکی سراغ داره،کامنت بذاره رزومه بدم بهش!!!....

پیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز!

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت 21:56  توسط miss  | 

این ها را که برایم تعریف می کنی دلم می گیرد...به خدا اول دلم برای تو می گیردها!...از این که می بینم چه سختی هایی که نکشیدی و همان داستان همیشگی تف به این زندگی و چیزت تو این زندگی و اینها!...و آنقدر دلم می گیرد برایت که حتی روی حسادتم هم سرپوش می گذارد...سعی می کنم که ادای آدم منطقی ها را درآورم و بر خلاف همه ی موقع هایی که  که دلم می گیرد، لجبازی نکنم با تو! نه اینکه خودم هم مجبورت کرده ام که بگویی این است که اصن راه ندارد که بخواهم غر بزنم و خودم را لوس کنم.....و بعد دلم برای خودم هم می گیرد...از این که اصن سرنوشت من انگار اینجوریست که همیشه نفر دوم باشم!...همیشه وقتی می رسم که طرف عشق و عاشقی هایش را کرده و چوبش را هم خورده و وقتی به من می رسد، روح خسته و محتاطش! را تحویل من می دهد.....و بعد می روم توی فکر و هی با خودم حساب و کتاب می کنم که اون موقع که با او دوس شدی من چند سالم بود؟!....که تو می گویی  16،15 سالت بود و من حساب که می کنم می بینم آن موقع چهارم دبستان بودم احتمالن و هنوز علائمی از دختر بودن هم از خودم نشان نداده بودم حتی! و بعد دوباره فکر می کنم که وقتی تمام شد و آن اتفاق های تلخ برایت افتاد من چند سالم بود؟!...حساب که می کنم می بینم من آن موقع دختر 16،17 ساله ای بودم ...درست زمانی که در اوج بچه مثبت بودن و خرخون بودن و شاگرد زرنگ بودن و نورچشم همه بودن! قرار داشتم...بعد باز دوباره دلم بیشتر می گیرد از تصور همه ی اینها....بعد فک می کنم حالا که چی اصن که حساب کنم که تو چن سالت بود و من چن سالم بود و اینها....دیوانه ام دیگر!....تو رفته ای خوابیده ای و من احمق نشسته ام این چیزها را حساب می کنم!...ساعت 5/8 صبح است و من لحظه ای هم چشمهایم را روی هم نگذاشته ام...2 شب است که شبها نمی خوابم و به جایش بعد از ظهر که از دانشگاه برمی گردم  پنج، شش ساعتی می خوابم.....داروین کجایی که روند تدریجی تبدیل شدن یک انسان به جغد را ببینی؟!!!

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 8:46  توسط miss  | 

آقاجان! شما هرچقد هم که خرپول باشید و خانه تان فلان جوری باشد و ماشین تان بهمان جوری وحساب بانکی تان نمیدانم چی چی جوری! ،ولی وقتی موقع پرتقال خوردن! صدای ملچ مولوچتان تا 100 خانه آنطرفتر هم می رود و آدم از صدای نابهنجاری که تولید می کنید، برایش این تصور پیش می آید که نکند دارید قند می شکانید!!!، ناخودآگاه می خواهد بیاید بریند به کل پول و خانه و زندگیتان!...

ما در تحقیقات و بررسی هایمان! به این نتیجه رسیدیم که اصولن ملچ مولوچ ها دو دسته هستند:

1)ملچ مولوچی که موقع غذا خوردن ایجاد می شود و

2)ملچ مولوچی که در اثر خوردن میوه ایجاد می شود... ما در ادامه ی تحقیقاتمان به این نتیجه رسیدیم که ملچ مولوچی که دراثر میوه خوردن ایجاد می شود به مراتب فجیع تر و رو اعصاب تراست!...و در میان میوه ها، ملچ مولوچ پرتقالی!!! دارای بیشترین rate اعصاب خردکنی است!. مایی که اگر بمب اتم هم دم گوشمان بترکانند، عمرا" از خواب بیدار نمی شویم، چنان به صدای ملچ مولوچ حساسیم که اگر کسی در فاصله ی چن متری ما ملچ مولوچ کند از خواب می پریم و می نشینیم سر جایمان و هی هرچی هم با غیظ و نفرت ،عامل ملچ مولوچ را نگاه می کنیم انگار نه انگار!...ما در ادامه ی کشفیاتمان به این نتیجه رسیدیم که اصولن آدمهای ملچ مولوچی ،بسیار پوست کلفت و بی رگ هستند و اصلن ککشان هم با اخم و تخم و غیظ و نفرت ما نمی گزد! ...خب آقا جان ملچ و مولوچ نکنید خب!...به خدا اگر مث آدم و با دهان بسته هم غذا بخورید،به همان اندازه از طعم غذا لذت می برید و به همان اندازه هم گوشت تنتان می شود!!!...یک بار امتحان کنید فقط!

بی ربط:هیچ وقت در سخت ترین شرایط هم واسه مامانتان درددل نکنید!...چون هی می خوان این سوال تکراری رو تحویلت بدن که "آخه تو چیت کمه تو زندگی" و بعد هی یکی یکی محاسن آدم را بشمرن و هی بگن"مردم آرزو دارن جای تو باشن" و هی بگن که"ناشکری نکن اینقد" و هی یک کلمه از حرفهای آدم را نفهمند و هی اعصاب آدم را خرد کنند!...جنبه ندارند که!

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 2:39  توسط miss  | 

 

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 20:34  توسط miss  | 

آقاجان، تا دو روز جواب سلامتان را می دهیم و باهاتون اردو و مهمونی می رویم دلیل نمی شود که رویتان زیاد شود و پسرخاله شوید که!...به قول خودتان چن سال اول اینقد با جذبه می رفتیم و می آمدیم می ترسیدین به آدم نزدیک شین که مبادا پاچه تان را بگیریم!....من نمی گویم ها...خودتان می گویید....حالا که گفتیم سال آخر هستیم و دیگر داریم می رویم و ملت از ما خاطره ی بد نداشته باشند و اینها...و به رویتان لبخند زدیم دیگر دلیل نمی شود که هر روز هی بیایید درباره ی رنگ مو و کیف و کفش و مانتوی آدم اظهار نظر کنید که!.....

اصن ما دلمان می خواهد هی مشکی بپوشیم خب...به کسی چه آخه؟!....البته من خودم کاملن متوجه افکار وسواس گونه ام درباره ی رنگ "مشکی" هستم!....دیگر طوری شده که تا چیزی می خریم، همه از مامان و دوستامون گرفته تا سوپور سر خیابون! ازمون می پرسند:چه رنگی؟!...و تا می گوییم مشکی...به صورت یکصدا و دسته جمعی! می گویند:اااااااااوووووووووووف.....!!!...خب چیکار کنیم؟دست خودمان نیست که!...صد تا رنگ مختلف هم پرو کنیم ،آخرش هم باز مشکیه را می خریم!....البته کمد لباسهای ما را که بگردید، کلی تاپ و مانتوی رنگی نو و دست نخورده هم پیدا می کنید ها....ولی خب بعضی هایشان را حتی یک بار هم نپوشیده ایم...فقط می خریمشان و باز تا مهمونی چیزی می شود،ما به صورت وسواس گونه ای به سمت رنگ مشکی حتی اگر هزار بار هم آن را پوشیده باشیم!،کشیده می شویم...خب حقیقتش را بخواهید ما با رنگ مشکی بدجوری احساس راحتی و خوشتیپی می نماییم!....اینقده گیر ندهید به ما!...این کارا چیه می کنید آخه شماها؟!...مگه ما درباره ی رنگ لباسهای شما اظهار نظر می کنیم؟!...دست از سر کچل ما بردارید...آقا جان اصن ما چاقالو هستیم و دوس داریم مشکی بپوشیم که لاغر نشان بدهیم!!!...خوب شد حالا؟!

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 18:58  توسط miss  | 

اولین "عطیه" ای که در زندگیم شناختم،دختر همسایه مان بود. از آن موجوداتی که ناخوداگاه حس خوب پیدا می کنی بهشان...بس که بهت لبخند می زنند و ازشان تعریف که می کنی،لپ هایشان قرمز می شود و لبخندشان پهن تر،...از این دختر نجییب و خوشگل هایی که انگار آفریده شده اند واسه شوهر کردن!...حالا بماند که هنوز که هنوز است هم شوهر نکرده و مانده گوشه ی خانه.....ولی در خاطرات دوران بچگی من ،نماد یه دختر آفتاب مهتاب ندیده ی مهربون بود! از این دختر سفید و بورهایی که عروس ایده آل زن های میانسال بود و برعکس،پسرهایشان حال نمی کردند با همچین دختری!...هرچند که شاید ما ها هم حال نمی کردیم با او...هرچند سن من که اصن قد نمیداد به این چیزها آن موقع ها!...ولی خب مثلا" من خودم با کسی بهم خوش می گذرد که پایه ی دلقک بازی آدم باشد و غش غش بخندد پا به پای آدم و روی زمین ولو شود!...نه کسی که تا وولوم صدای آدم از حدی بیشتر شد هی لبش را گاز بگیرد و آدم را دعوا کند!...می دونین این چیزها خیلی روی اعصاب است در دوستی های صمیمی و خدا را صد مرتبه شکر که دوستانم صد درجه دلقک تر و پایه تر از خودم هستند در این گونه موارد....خلاصه! می خوام بگم که این دختر با این که موجود سایلنت و مامان پسندی بود!، ولی عجیب به دل آدم می نشست.یعنی که هی انرژی مثبت میداد به آدم...هی حس خوب میداد به آدم...و اصن آدم به هیچ جایش هم نبود که آدم پایه ای نیست...سرشار بود از لطافت زنانگی منتها ورژن سنـّـتی!...

دومین "عطیه" ای که شناختم،باز هم همسایه مان بود!...ولی این بار یک خانم خانه دار در رده ی سنی 40-50 و فوق العاده شیک پوش و ناز...از اینهایی که قابلیت این را دارند که یک پسر 20ساله هم عاشقشان بشود، از این خانوم تیتیش هایی که وقتی دختر بچه هستی هی دور و برشان می پلکی ! و تصمیم می گیری که وقتی بزرگ شدی مث آنها بشوی!....از این خانوم مهربون هایی که مدام قربان صدقه ی آدم می روند و آدم هم دوس دارد هی زیرچشمی نگاه کند آنها را و هی به صدای لطیفشان گوش دهد و... و لذت ببرد!...لطافت و لطافت ولطافت ! در وجود این زن حرف اول را می زند....دوستش دارم زیـــــاد...

سومین "عطیه" ای که شناختم، دوستم است. طبیعی است که موجود دوس داشتنی ست!...از اینهایی که آدم فکر می کند بازدم مستقیم روح خدا هستند...اینهایی که روحشان هنوز کودک باقی مانده است...اینهایی که آدم فکر می کند پاکی محض هستند و گناه درشان جایی ندارد.....گاهی می مانم که در وجود این دختر چیزی به اسم "غریزه" وجود دارد اصن!؟.... هیچ وقت دلش خواسته است که س*ک*س داشته باشد با کسی ؟!.... اصن شده که هیچ وقت عاشق کسی شده باشد؟!...بعد خنده دار است که آدم دلش می خواهد در میان همه کثافت کاری هایش،گاهی هم با هچین آدمی بگردد و مراوده داشته باشد! از آن آدمهای ماهی یک بار است!!! یعنی از اینهایی که یهو دلتان لک می زند برایش و دلتان می خواهد که ببینیدش....بعد خنده دارترش این است که خودتان هرچی بزرگ تر شوید و هر غلطی هم که بکنید ،دلتان می خواهد همچین آدمی را حفظ کنید برای خودتان به همین پاکی و بچگیش.....اصن اگر عوض شود و از کودکیش در بیاید و پوست بندازد و بزرگ شود، دلتان می گیرد....دیروز پریروزها دیدمش بعد از مدت ها..و دیدم که دم ابروهایش را تراشیده و کشیده است بالا...بعد یک جوری شدم اصن!...من عطیه ای را دلم می خواست که چشمهای درشت عسلی داشته باشد و ابروهای ساده ی معمولی.....

گاهی اسم ها حس خوبی می دهند به آدم...مث من که شرطی شده ام که هر "عطیه" ای را که بشناسم،دوست داشته باشم!......

پ.ن:"عطیه" ها بیان جلو!

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 23:25  توسط miss  | 

بعد همه چی از آنجا شروع می شود که یه روز بیدار میشی  و می بینی اصن حال نمی کنی با این چیزی که هستی!...بعد اصن این احساس ربطی به این ندارد  که چی هستی و کی هستی و ...و این که چن نفر در روز مجیزت را می گویند و یا اینکه مثلا" چن نفر در روز با چشای دراومده نیگات می کنن...یا اینکه اصن چن نفر در روز حسرت می خورن که جای تو باشن!...اصن ربطی ندارد...بعد فکر می کنی ببینی حالا اصن اگه این چیزی که هستی هم نباشی دوس داری مثلا" چی باشی؟! بعد هی فکرمی کنی و فکر می کنی و فکر می کنی...و بعد می بینی اصن دوس نداری که چیز دیگه ای هم باشی...اصن کلن دوس نداری باشی!!!...

بعد یهو هی این سوال می آید تو ذهنت" که چی"؟!...یعنی واسه هرچیزی که میخواهی یه دلیلی پیدا کنی در نهایت به این جا میرسی: "که چی؟!"...یعنی از مسخره ترین و روزمره ترین چیزها گرفته تا چیزهای بزرگتر و مهم تر...بعد خب همه چی یهو که عوض نمیشود که!...اون روز یه کم بهش فکرمی کنی...بعد فردایش بیشتر و پسین فردایش بیشتر تر و...و بعد یهو یه روز به خودت میایی و می بینی که شده ای یک نیهلیست بزرگ!...برای خودت یه پا نیچه  شده ای و ایده در می کنی و نظریه می دهی و کلن یه مکتب جدید می سازی واسه خودت کلن!...

بعد اصن فک نکن چیزیست که یک شبه اتفاق میوفتدها!...همیشه یک جایی جرقه اش زده می شود و بعد شروع که شد دیگر آدم را ول نمی کند...همچین خر آدم را می گیرد!...بعدش هم دیگر بستگی به خود آدم دارد که چقدر مقاومت کند در مقابل این جرقه!...یکی می بینی زودی از ترس خاموشش می کند و بعد هی سعی می کند که دیگر پی آن را نگیرد و کلن اصن دیگر بهش فک نکند و به همین زندگی خوب و شیرینی که دارد راضی باشد و هی بیخودی خودش را آزار ندهد و اینها!....یکی هم می بینی که هی بهش فکر می کند و پی اش را می گیرد و هی مثلا" تحقیق و مطالعه و اینها هم می کند و ...

بعد برای ما انسانهای غیر آ*زاد! که کلن با هرگونه تغییر و تحولی مخالف هستیم و عادت داریم به سرزنش کردن خودمان و افکارمان و اعمالمان...و عادت داریم که برای هرچیزی هی چارچوب تعیین کنیم و هی فکر می کنیم که هرچیزی یا خوب مطلق است و یا بد مطلق و هیچ حد واسطی ندارد!...برای ماهایی که هی ما را از گناه ترسانیده اند و هی از همه چیز تابو ساخته اند برایمان و یادمان داده اند که برای کوچکترین فکر خارج از چارچوبی عذاب وجدان بگیریم، جرقه ی پوچ گرایی برای ما می شود آغاز انحرافو گمراهی!....

یعنی از آنجا که بنا بر یک عادت دیرینه که درونمان نهادینه شده که هر ایده ی جدیدی که با عقاید قبلیمان متفاوت است را سرکوب کنیم و حتی فرصت فکر کردن را هم از خودمان بگیریم، اولش هی عذاب وجدان می گیریم که اصن چرا چنین فکرهایی تو سر من آمده کلن!و اینکه لابد چه آدم سیاهدلی شده ام من که این فکرها را می کنم و اینها!...و بعدش هی سعی می کنیم که سرکوبش کنیم در نطفه این فکر را!...که اگر اصولن آدم، ذات متفکری داشته باشد، موفق نمیشود در سرکوبش!...و از آنجا که اصولن کسی هم نیس که آدم بپرسد ازش این چیزهارا و اگرهم باشد، آنقدر دلایل مزخرف و دگماتیک برایت می آورد که کلن پشیمون میشوی و اعصابت تخماتیک تر!....

این میشودکه آدم هی روز به روز سرگشته تر و حیران تر میشود و اصن کلن میماند که چی درست است و چی غلط و هی تو انبوه سوالای بی جوابش دس و پا میزند و همین میشود سرآغاز نوعی از پوچ گرایی نابود کننده که بش میگن: "نیهلیسم منفعل و بدبینانه" یا "نیهلیسم شرقی یا نیهلیسم روسی"! ...ینیی که کلن منفعل میشود انسان!...خودش هم نمیداند که چیکا دارد می کند دیگر...انگیزه ی همه چیز را از دس میدهد و همه چی به نظرش مسخره می آید!...حتی دیگر فکر هم نمیکند....خودش را غرق می کند در نیازهای اولیه!!!...می لنباند و پس می دهد! و می خوابد و هفته بهفته هم حموم نمی رود و احتمالن چرب و روغنی و بدبو هم میشود وبا هر کر و کوری که دم دست باشد س*ک*س می کند ولابد خود*ارض*ایی هم می کند! و لابد دائم الخمر هم میشود و کلن یه کاری می کند که دیگر فرصت فکر کردن به چیزهایی که عذابش میدهد رانداشته باشد...و کلن دیگر واسه چیزی ارزش قائل نیست و خودش راکنار میکشد از همه چیو میشود یه موجود منفعل و بی تفاوت که برایش مهم نیس چی میشود یا چی میخواهد بشود و ...کلن اینقدر اینجوری زندگی می کند تا بمیرد !...احتمالن میشود حدس زد که احتمال خودکشی هم در این آدمها میرود بالا دیگر!.........و این میشود سرگذشت "هنری چیناسکی" که قهرمان مشترک بیشتر کتابای بوکوفسکی ست.....

میخوام بگم بیشتر ماها احتمالن یه همچین حسیو تجربه کردیم تا حالا...یعنی به نظرم هر انسان عاقل و باهوشی لااقل یه بارتو زندگیش حس میکنه همچی چیزیو! باقیشم دیگه بستگی داره به خودمون که با این فکر جدید چه جوری کنار بیایم...هرچند واسه ما که جایی زندگی میکنیم که خصوصی ترین چیزامون به صد نفر مربوط میشه و صد نفر واسه آدم تصمیم می گیرن از خونواده و جامعه و...و کلن همه منتظر نشستن تا بتونن راجع  به آدم قضاوت کنن و اینا! ، خیلیم بستگی به خودمون نداره!!!

پ.ن1: در مقابل واژه ی "نیهلیسم منفعل"،  "نیهلیسم فعال" هم وجود داره!.... اینم گفتم همینجوری که گفته باشم!...بقیشو خودتون برین مطالعه کنین دیگه;)...اگه دوس دارین بیشتر بدونین اینو بخونین...خیلی جالبه...اگه هم که حوصله ندارین بخونین لااقل اینو داشته باشین ازش!...حیفم اومد که نگم!...راه مقابله با نیهلیسم ,باور کردنشه!!!...به قول نیچه:

 «من دیگر ورود نیهیلیسم را نکوهش نمی‌کنم بلکه آن را می‌ستایم . باور دارم که این پدیده را باید یکی از خطیرترین بحران‌ها ، یعنی لحظه تأمل عمیق بشری دانست . اینکه ما از چنگ آن رهایی می یابیم یا نه و آیا می‌توانیم بر آن چیره شویم خود به توانمندی ما بستگی دارد. ممکن است که ما پیروز شویم».

پ.ن2:همه ی چیزایی که نوشتم عقیده ی شخصی خودم و برداشت های شخصی خودمه!...باز نیاین عیب و ایراد نگیرین ازم!

پ.ن2:عجب پست فلسفی!...الان تو دلتون دارین میگین که من چقد آدم کول و باحال و همه چیز فهمیم؟!

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 16:38  توسط miss  | 

دلم می خواد برگردم عمیقا" و شدیدا"...حتی رفتم جاهای دیگه ای هم امتحان کنم ولی نشد...مث اینایی که میرن خارج و میگن هیچ جا ایران خودمون نمیشه!!!(که البته از منگلیشونه!) منم رفتم blogspot و دیدم هیچ جا بلگفای خودمون نمیشه با وجود عیب وایرادای بیشمارش!(که البته از منگلیمه!)...به خصوص که  "miss migrain " رو یه جور دیگه دوس داشتم تو بلاگام! اینه که دس از پا درازتر برگشتم!!!...

تنها خوبی که داشت این بود که فمیدم من هیچ وقت واسه زندگی تو فرنگستون مناسب نیسم و حقم همینه که بمونم اینجا و کپک بزنم!...ولی اون چیزی که سستم می کرد تو برگشتن جدا از اینکه اینجا شناسایی شده بودم توسط یه سری عوامل خودی نفوذی! این بود که دیگه از دوس موستام کسی نمونده برام.....نه مسافری مونده...نه ناخنک...نه دن امیر...نه سوسکی...نه شیمودا...اون چن تای باقیمونده ای هم که هنوز پابرجاس بلاگاشون. دیگه بس که بی خبر گذاشتم رفتم و اومدم که دیگه مطمئنم اصن و اصن دوسم ندارن!!...

اینه که خب فک کردم برگردم واسه کی بنویسم؟!...اگه هیشکی نخوندم که فایده نداره که!...واسه دل خودمم اگه بخوام بنویسم خب میرم تو دفتر خاطراتم مینویسم!...مریض نیسم که بیام اینجا با کلی بدبختی تو بلاگ بنویسم اگه کسی نخواد بخونه منو که!....

خلاصه اینکه اگه هست کسی هتوز که بلاگ ما رو بخونه! یه کامنتکی واسه ما بذاره بلکم ببینم چن تا خاطرخاه مونده واسم...اگه تعدادتون به حد نصاب رسید !!! خب میام مینویسم ...اگه هم که نه با قلبی آکنده از درد! در اینجا رو تخته می کنم و میرم یه جای دور که دیگه دس هیشکی بهم نرسه!

 پ.ن:جواب کامنتاتونو دادم تو کامنتدونی!

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 19:59  توسط miss  | 

چیزی مزخرف تر از این نیست که هیچ آرزویی نداشته باشی که نگی:خدایا میشه فلان اتفاق بیوفته! که هیچ ای کاشی تو زندگیت نباشه که اینقدر بزدل باشی که اینقدر گشاد باشی که از ترس نرسیدن حتی آرزو هم نکنی.....!

این همه احساسات متناقض.... اصلن انگار وجود من یه پارادوکس بزرگه... خدایا چی کار کنم؟!

**************

*یه مامان باید پیرهن سفید آستین حلقه ای بپوشه وموهای قهوه ای کوتاه داشته باشه اون وقت نگاش که می کنین مطمئن میشین خدا یه فرشته رو اختصاصن واسه شما فرستاده!

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 1:11  توسط miss  | 

گیرخور آدم که ملس باشد دربین این همه دختر با موهای میزامپیلی و صورت های بزک دوزک شده خانم استاد به آدم می گوید: آرایش شما زیاده...وقتی واسه بازدید خارج از دانشکده میریم نباید آرایش کنین! کفرم در میاد ولی هیچی نمیگم... یه کم رژ لبمو با دستمال کم می کنم عمرا" اگه بقیه آرایشمو دس بزنم!!!

(چن دقیقه بعد)

خانم استاد می گوید: "درشان یک دختر.یک دانشجو.یک دکتر نیست که قهقهه بزند"!!! دخترها چنان قهقهه ی بلند و تابلویی سر می دهند که خانم استاد خودش را جمع و جور می کند و می نشیند سر جایش... من خرکیف می شوم!

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 23:40  توسط miss  | 

بهم میگه: "تو عجیب ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم..." می مونم که داره ازم تعریف می کنه یا داره بد میگه!!!

خب این اوج نارسیسم منه که وقتی یه دختر با موهای مشکی و بلند و پرپشت ویه قیافه ی معمولی می بینم به خودم می گم: ااااااه...فک کن تو این موها رو داشتی...عجب چیزی می شدی دخترررررر!!!

اشکم که در میاد باتعجب میگه: "باباچقد حساس شدی تو...چرا اینجوری شدی؟!"..... خب من چن وقتیه به شدت دچار این حس مزخرفم که کسی قدرمو نمی دونه!!!

آخر هفته هایی که به جاده چالوس و آسایشگاه سالمندان و نمایشگاه گل و گیاه می گذرد.... این weekend های تکرار نشدنی.....!

شیرین ترین اس ام اسی که امسال واسه تولدم بهم دادن این بود: "قربون خاله ام برم الهی که هرسال هی بزرگتر میشه!!!"....

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 14:36  توسط miss  | 

*ببین شمااگه خیلی هم انسان! تیکه و جیگر و باحال و همه چی تمومی باشی وقتی خودت ازخودت تعریف میکنی رسما" میرینی به خودت! باورکن اگه لالمونی بگیری و بشینی یه گوشه بیشتر به چش میای!!!

*رفتم یه سوال کوچولو از استادم بپرسم نمیدونم از کدوم دنده بلند شده بود که شروع کرد از هوای بهاری گفتن و...و عجب هوای توپیه و... یاد قدیما بخیر و ...و... چه دیسکو و کازینوهایی داشتیم اون موقع ها !!!و.... اردوهای دانشجویی ما رو می بردن کازینو!!!و... شب تا صب می خوردیم!و دختر و پسر می رقصیدیم و.... الان شماها چقدر بدبخت هستین!!!و...گناه دارین و.... اینقد گفت و گفت و دلمونو آب کرد که حسرت خوردیم که چرا سی چهل سال زودتر به دنیا نیومدیم!!!

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 15:1  توسط miss  | 

تو راه برگشتن از دانشگا! در پی یه وسوسه شیطانی تصمیم میگیرم که امروز باشگا! نرم و بیام واسه خودم تا شب حال کنم....به دوسم اس ام اس می زنم :"من نمیام...حال ندارم امروز" میگه:میام دنبالت بیا بریم...باز که میگم نه فحشم میده...گوشیمو سایلنت میکنم و میام رو تختم ولو میشم یه ناهار توپ میخورم...بعد یه ساعت دلضعفه!!! میگیرم ....شیرقهوه و کلوچه ی سنتی که دوستم(یه دوس دیگه!) واسم سوغاتی آورده و میدونه که عاشقشم رو میزنم به بدن!!!...یادم میاد امروز قرار بود با دوستم بریم خرید....تصمیم می گیرم اونم کنسل کنم....ویگن گوش میدم و آروم آروم دلم شروع می کنه به گرفتن....دل گرفتگی من اصولا" علامت خطرناکیه...چون تشویقم میکنه که تصمیمای احمقانه بگیرم و کارای احمقانه تر انجام بدم!...یه کم خودمو دعوا که میکنم حالم بهتر میشه...نباید بذارم دلم بگیره...عقلم شروع می کنه به مانور دادن!...هی به دلم میگه:تو دختر قوییی هستی!میتونی!!!...کاری به کارشون ندارم...میذارم عقلم هرچی دلش میخواد به دلم دروغ بگه!!!...........یهو یاد خواهرم میوفتم که یه هفته ست ندیدمش...دلم واسش تنگ شده...میخوام برم ببینمش...ولی پشیمون میشم...امروز به هیچ قیمتی حاضر نیستم تختمو ترک کنم!!! به اونم اس ام اس میدم:اگه حال داشتی بیا پیشم دلم تنگ شده واست.......دارم با تنهایی خودم حال می کنم...تصمیم میگیرم برم حموم...نه از این دوشای ۱۰ دیقه ای...دلم حموم طولانی میخاد...از اینایی که میری زیر دوش وامیستی و میری تو فکر و زمان و مکان یادت میره...از این حمومایی که تویی و صدای شرشر آب و چشمای بسته...از این حمومایی که دل نداری بیای بیرون.......از اینایی که دلت میخواد همونجا زیر شرشر آب دنیا تموم شه.......

*از تنبلیای امروزم هیچم وجدان درد ندارم...با وجدانی آسوده! و خیالی راحت این کارا رو میکنم.....هرچند برای آرامش بیشتر خیالم تصمیم میگیرم بعد از حموم یه کم هم درس بخونم...ولی همچنان در پوزیشن چسبیده به تخت!!!

*وقتی دلم چیزیو میخواد دیگه عقلم ازکارمیوفته نه به صلاحم فکر می کنم ونه هیچ کوفت دیگه ای... وقتی دلم چیزیو میخواد یعنی اینکه میخواد!!! باید داشته باشمش تاآروم شم همیشه اینجوری بودم....

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 16:2  توسط miss  | 

براتیگان میگه: "همه ی دختران باید شعری داشته باشند که برای آنان نوشته شده باشد. حتی اگر لازم باشد برای این کار آسمان به زمین بیاید."

یالاااااااا....یکی بیاد آسمونو به زمین بیاره و واسم شعر بگه!!!

پ.ن:میدونم از بس دارم براتیگان براتیگان میکنم دارم حالتونو به هم میزنم...متاسفانه این یکی از خصوصیات بد منه که گیر میدم به یه چیزی دیگه ول کن نیستم.......هرچند این یارو اصن نویسنده و شاعر فیورت(favourite) من نیس ولی خب با بعضی از حرفا ش حال می کنم دیگه....!!!

*استادم بهم میگه:حیف که پسر ندارم...اگه پسر داشتم تو رو واسه پسرم می گرفتم!!!....یکی نیس بیاد بگه آقا جون حالا که نداری...بیخود دختر مردمو هواییی نکن!!!.....

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 22:34  توسط miss  | 

من یه زن کاملم                                                                                                                دیگه بچه نیستم و                                                                                                               این حس شیرینیه........

کارم شده است این روزها                                                                                                    پنجره را باز کردن و                                                                                                              برای اولین بار ازصدای بارون و بوی زمین و هوای خیس لذت بردن                                                      چای داغ با شکلات مغزفندقی و                                                                                           گوش دادن به Evanesecenceو                                                                                             هرآهنگش را صد وبیست بار ریپیت کردن                                                                                  خم شدن روی شعرهای براتیگان و                                                                                    فکرکردن و فکرکردن و فکرکردن و                                                                                             غرق رویا شدن......

من دختر خوشبختیم نه!                                                                                                       من زن خوشبختیم                                                                                                     خوشبختی کوتاه و غم انگیز من....                                                                                      اونقدر از تموم شدنش میترسم                                                                                               که قورتش می دم همه ی این لحظاتو                                                                                   لحظه های من وتو....

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت 13:41  توسط miss  |